سلام به همه دوستان خوب و باوفا که منو ترک نکردند با یه متن خوب ادامه داستان را دنبال کنید.
هدف تو در زندگی چیست؟ در آینده ات میخواهی چطور وچگونه باشی؟ آن آینده فقط به خودت بستگی داره ( تلاش و کوشش) .برای انجام هر کاری ابتدا باید بخواهی که آن را انجام دهی و بعد آن را از خدا بخواهی. سپس باید تلاش کنی که آن کار را انجام بدهی. خیلی مهمه که بخواهی و اراده کنی که کاری را انجام بدی و مهمتر اینه که برای انجام آن از خدا کمک بخواهی.
من خودم تجربه کردم که اگر از خدا چیزی را بخواهی ، به آن دست می یابی .البته ابتدا باید آنچه را که خداوند از تو می خواهد نیز انجام بدهی و در نظر داشته باشی ( رضایت خداوند) و بعد از آن منتظر نتیجه ی تلاشهایت باشی. به خاطر بسپار که خداوند اول و آخر است.
http://azma.blogfa.com/
بالای آب بند برای راه رفتن به اندازه کافی پهن بود ، اما
چنین راهی برای عبور انسانها مناسب نبود ؛ زیرا پوشیده از یخ بود ، و با اینکه
برکه یخ زده از یک طرف هم سطح آن بود ، ولی در طرف دیگر پرتگاه بدی به سمت رودخانه
پایینی وجود داشت . آقای سگ آبی آنها را در صفی تک نفری در امتداد این مسیر تا
نیمه های دیواره آب بند جلو برد که از آنجا می توانستند تا دوردستهای بالای
رودخانه و دوردستهای پایین رودخانه را ببینند ؛ و وقتی که به آنجا رسیدند ، به درِ
خانه رسیده بودند .
آقای سگ آبی گفت : ما آمدیم خانم سگ آبی . آنها را پیدا
کرده ام . پسران و دختران آدم و حّوا اینجا هستند .
و همه رفتند توی خانه .
هنگامی که وارد خانه شدند ، اولین چیزی که توجه لوسی را جلب
کرد صدای چرخ بود و نخستین چیزی که دید خانم پیر سگ آبی بود که با چهره ای مهربان
در گوشه ایی نشسته و نوک نخی را در دهانش گرفته بود و سخت سرگرم کار با چرخ خیاطی
خود بود . همین که بچه ها وارد شدند ، او دست از کارش کشید و از جا بلند شد . او
در حالیکه هر دو پنجه چروکیده اش را بلند کرده بود ، گفت : پس بالاخره آمدید .
بالاخره ! خوب شد که زنده ماندم و چنین روزی را دیدم ! سیب زمینی دارد می پزد و
کتری می جوشد ، و تصور می کنم که آقای سگ آبی برای ما مقداری ماهی خواهد گرفت .
آقای سگ آبی سطلی برداشت و گفت : البته .
و از خانه بیرون رفت و پیتر به دنبال او راه افتاد و از روی
سطح یخ زده برکه عمیق ، تا جایی رفتند که آقای سگ آبی در یخ سوراخ کوچکی برای خود
کنده بود و هر روز یخهای تازه آن را با تیشه می شکست و آن را باز نگه می داشت .
آقای سگ آبی ساکت در کنار سوراخ نشست و در حالی که به نظر می رسید به سرد بودن
یخها اهمیت نمی دهد با دقت توی آن را نگاه کرد ؛ بعد ناگهان پنجه اش را در سوراخ
فرو برد و در یک چشم به هم زدن قزل آلای قشنگی را که در پنجه اش تکان تکان می خورد
از آب بیرون کشید . سپس دوباره و چند بار دیگر این کار را تکرار کرد تا صید خوبی
به دست آوردند .
در این فاصله دخترها با پر کردن کتری و چیدن میز و بریدن
نان و گرم کردن بشقابها با گذاشتن آنها در کنار اجاق و ریختن یک کوزه بزرگ نوشیدنی
برای آقای سگ آبی از بشکه ای که در گوشه ای از خانه قرار داشت ، و داغ کردن روغن
در ماهیتابه ، به خانم سگ آبی کمک کردند . به نظر لوسی خانه آنها ، گرچه اصلاً به
پای غار آقای تومنوس نمی رسید ، ولی خانه دنج و کوچکی بود . هیچ کتاب و عکسی در
خانه نبود و به جای تختخواب ، خوابگاهی شبیه به خوابگاه کشتی داشتند که در دیوار ساخته
شده بود ؛ و از سقف رشته های گوشت و پیازهای به هم گره داده شده آویزان بود و بر
دیوارها گالشهای لاستیکی و لباس مشمعی و تبر و قیچی و بیل و بیلچه و ماله و وسایل
حمل ساروج و قلاب و تور ماهیگیری و گونی نسب شده بود ؛ و سفره روی میز گرچه بسیار
تمیز بود ، اما بسیار زمخت می نمود .
درست هنگامی که از ماهیتابه صدای گوش نواز جلز و ولز بلند
شد ، پیتر و آقای سگ آبی با ماهیهایی که آنها را با چاقویش تمیز کرده بود وارد
شدند . می توانید تصور کنید وقتی که ماهیهای تازه سرخ می شدند چه بوی خوشی داشتند
و بچه های گرسنه چقدر آرزو داشتند ماهیها زودتر سرخ شوند و وقتی که خانم سگ آبی
گفت : غذا تقریباً حاضر است . چقدر گرسنه تر شدند .
در حالی که لوسی به خانم سگ آبی کمک می کرد که قزل آلاها را
توی بشقاب بگذارند ، سوزان آب سیب زمینیها را خالی کرد و بعد دوباره آنها را در
پاتیل ریخت تا در کنار اجاق خوراک پزی خشک شوند . و در چند دقیقه همه سه پایه ها
را (درخانه سگ آبی بجز صندلی تابی مخصوص آقای سگ آبی که کنار آتش بود ، بقیه
صندلیها سه پایه بود) دور میز کشیدند و آماده خوردن غذا شدند . برای بچه ها یک
کوزه شیر پُرخامه و یک تکه بزرگ کره زرد رنگ در وسط میز گذاشته شده بود که هرکس
هرقدر بخواهد از آن به سیب زمینی خود بمالد و همه بچه ها فکر کردند هیچ چیز بهتر
از خوردن ماهی آب شیرینی که نیم ساعت پیش زنده بوده است و نیم دقیقه پیش از
ماهیتابه بیرون آمده نیست که البته من هم با نظر آنها موافقم (سینما هفت : نتیجه
اخلاقی انیمیشن ماداگاسکار که یادتان هست ؛ ماهی ها را چون حرف نمی زنند می شود
خورد!) .
ادموند احساس
هراسی اسرارآمیز کرد . پیتر ناگهان احساس دلاوری و ماجراجویی کرد . سوزان
احساس
کرد رایحه ای دلپذیر یا نغمه ای دلنشین از کنارش گذشته است . و لوسی به آن احساسی
دست یافت که وقتی صبح بیدار می شوید و می فهمید روز اول تعطیلات یا روز اول
تابستان است ،
به شما دست می دهد .
لوسی گفت : و آقای
تومنوس چه می شود . او کجاست ؟
سگ آبی گفت :
هیس...س...س ، اینجا دیگر صحبت نکنیم . باید شما را به جایی ببرم که هم
بتوانیم
درست و حسابی حرف بزنیم و هم شام بخوریم .
حالا برای اعتماد
کردن به سگ آبی هیچ کس بجز ادموند مشکل نداشت و همه آنها و حتی ادموند ،
از شنیدن
کلمه شام بسیار خوشحال شدند . بنابراین با شتاب به دنبال دوست جدیدشان راه افتادند
.
و او آنها را بیش از یک ساعت با سرعتی شگفت انگیز از انبوهترین جاهای جنگل
گذراند .
همه بسیار خسته و
گرسنه شده بودند که ناگهان درختهای پیش رویشان تُنُکتر شد و از شیب تندی
سرازیر
شدند و یک دقیقه بعد به زیر آسمان باز رسیدند . خورشید هنوز می درخشید و در پایین
دست خود منظره ای زیبا دیدند .
در لبه دره ای
باریک و عمیق ایستاده بودند که در ته آن رودخانه نسبتاً بزرگی جریان داشت ؛
دست کم
اگر یخ نزده بود می شد گفت جریان داشت . درست پایین دست آنها بر روی این
رودخانه
آب بندی ساخته شده بود و هنگامی که چشمشان به آب بند افتاد به خاطر آوردند که
سگهای آبی همیشه آب بند می سازند و کاملاً مطمئن شدند که این یکی را آقای سگ آبی
ساخته
است . بچه ها همچنین متوجه شدند که اکنون در چهره او نوعی حالت فروتنی نقش
بسته است ؛ از
آن نوع حالتهایی که وقتی کسی به باغی نگاه می کند که خودش کاشته یا
داستانی می خواند که
خودش نوشته است ، در چهره اش نقش می بندد . پس هنگامی که
سوزان گفت : چه آب بند زیبایی !
فقط از روی ادب
چنین حرفی زد و آقای سگ آبی این بار نگفت هیس ، و گفت : قابلی ندارد !
فقط به خاطر
سرگرمی درستش کرده ام و هنوز خوب کامل نشده است !
بالای آب بند
قسمتی بود که می باید برکه ای گود باشد ، اما اکنون چیزی جز سطح صافی از یخ
سبز
تیره نبود . و پایین آب بند ، در فاصله ای بسیار پایینتر ، یخ فراوانتر بود ، اما
نه یخ صاف ،
بلکه یخی که درست در لحظه فرا رسیدن یخبندان به شکل آبی کف آلود و
موجدار می درخشید .
و در جایی که آب قطره قطره روی آب بند چکیده بود و از میان آب
بند فوران کرده بود ، اکنون
دیوار درخشانی از یخ پاره ها درست شده بود و به نظر می
رسید که تمام کناره آب بند با گلها و
تاج گلهایی از جنس نابترین شکرها پوشانده شده
بود ؛ و در وسط ، و تا حدودی بالاتر از آب بند ،
خانه کوچک مضحکی قرار داشت که
بیشتر به کندوی عظیمی شبیه بود و از سوراخی که در بام
آن بود ، دود بالا می رفت ،
طوری که وقتی دود را می دیدید ، بخصوص اگر گرسنه بودید ، بی
درنگ به فکر آشپزی می
افتادید و گرسنه تر از قبل می شدید .
این چیزی بود که
بیش از هر چیز دیگر همه را بجز ادموند متوجه خود کرد . ادموند متوجه چیز
دیگری شد
. کمی پایین تر از رودخانه ، رودخانه کوچک دیگری وجود داشت که از دره کوچک
دیگری
می آمد تا به آن بپیوندد و ادموند با نگاه کردن به آن دره توانست دو تپه کوچک را
ببیند
، و تقریباً مطمئن بود که همان دو تپه ای هستند که قبلاً وقتی که در زیر تیر
چراغ از جادوگر سپید
جدا شده بود ، او آنها را به ادموند نشان داده بود . و بعد
فکر کرد قصر او باید بین آن دو تپه باشد
، به فاصله یک مایل یا کمتر . و به یاد راحت
الحلقوم افتاد و به شاه شدن خود فکر کرد . از خود
رسید : دلم می خواهد بدانم پیتر
چه خواهد کرد . و فکرهای ترسناکی به سرش آمد .
سگ آبی گفت :
رسیدیم ؛ و مثل اینکه خانم سگ آبی منتظرمان است . من راه را نشان می دهم و
شما
مراقب باشید که سُر نخورید .
در حالی که پسرها عقبتر از دخترها می رفتند و با هم پچ پچ
می کردند ، ناگهان دخترها فریاد زدند : اوه !
و ایستادند . لوسی فریاد زد : سینه سرخ ! سینه سرخ رفته است
.
پرنده از چشم رس آنها خارج شده بود .
ادموند گفت : حالا باید چه کار کنیم ؟
و نگاهی به پیتر انداخت که معنای آن این بود : یادت هست به
تو چه گفتم ؟
سوزان گفت : هیس ! نگاه کنید !
پیتر گفت : چی را !
: چیزی در بین درختها دارد حرکت می کند ؛ آنجا ، سمت چپ .
بچه ها با دقت هرچه تمامتر به سمتی که سوزان گفته بود چشم
دوختند . هیچ یک از آنها چندان احساس آسودگی نمی کرد .
سوزان گفت : دوباره دارد حرکت می کند .
پیتر گفت : آن دفعه هم من دیدمش . هنوز آنجاست . الان رفته
است پشت آن درخت بزرگ .
لوسی در حالی که بسختی تلاش می کرد صدایش از نگرانی نلرزد ،
پرسید : فکر می کنید چی هست ؟
پیتر گفت : هرچه هست از ما کناره می گیرد . نمی خواهد دیده
شود .
سوزان گفت : بیایید برگردیم خانه .
و بعد ، گرچه هیچ کس به زبان نیاورد ، همه ناگهان به حقیقتی
پی بردند که ادموند در پایان فصل قبل در گوش پیتر زمزمه کرده بود . آنها گم شده
بودند .
لوسی گفت : چه شکلی است ؟
سوزان گفت : یک جور حیوان است .
و بعد گفت : نگاه کنید ! نگاه کنید ! زود ! آنجاست .
این بار همه او را دیدند ، یک صورت پشمالوی سبیل دار را که
از پشت درختی آنها را می پایید . اما این بار زود پنهان نشد و پنجه اش را جلو
دهانش گذاشت ؛ درست همان طور که آدمها انگشت خود را روی لبهایشان می گذارند که به
شما علامت دهند ساکت باشید . آن گاه دوباره ناپدید شد . بچه ها با نفسهای حبس شده
در سینه ایستادند .
یک لحظه بعد ، بیگانه از پشت درخت بیرون آمد ، خوب به دور و
برش نگاه کرد ؛ گویی می ترسید کسی او را ببیند ، و گفت : هیس !
و به آنها اشاره کرد که در قسمت انبوهتر جنگل ، جایی که او
ایستاده بود به او بپیوندند و باز ناپدید شد .
پیتر گفت : می دانم چیست ! یک سگ آبی است . دُمش را دیدم .
سوزان گفت : از ما می خواهد برویم پیش او و به ما هشدار می
دهد که سر و صدا نکنیم .
پیتر گفت : بله ، همین طور است ، اما موضوع این است که
برویم پیش او یا نه ؟ تو چه فکر می کنی لو ؟
لوسی گفت : فکر می کنم یک سگ آبی خوب است .
ادموند گفت : بله ، ولی از کجا بدانیم ؟
سوزان گفت : بهتر نیست ریسک کنیم ؟ منظورم این است که
ایستادن در اینجا فایده ای ندارد و من شام می خواهم .
در این لحظه ناگهان سگ آبی سرش را از پشت درخت بیرون آورد و
صمیمانه به آنها اشاره کرد .
پیتر گفت : بیایید امتحان کنیم . همه نزدیک هم باشید . اگر
سگ آبی دشمن از آب درآید ما باید از پس یک سگ آبی برآییم .
بچه ها همه به هم نزدیک شدند و به طرف درخت رفتند و در پشت
تنه درخت سگ آبی را یافتند ؛ اما سگ آبی باز پنهان شد و با نجوایی گرفته و از ته
گلو به آنها گفت : جلوتر بیایید ، جلوتر بیایید ، بیشتر بیایید توی جنگل ، در فضای
باز در امان نیستیم !
سگ آبی آنها را به نقطه تاریکی برد که در آنجا چهار درخت
چنان تنگ هم روییده بودند که شاخه هایشان در هم گره خورده بود و می شد خاک قهوه ای
و برگهای سوزنی ریخته شده کاج را در زیر پا دید ، زیرا هیچ برفی در آنجا نمی
توانست بر زمین بنشیند . سگ آبی در چنین مکانی شروع به حرف زدن با آنها کرد .
پرسید : آیا شما پسران آدم و دختران حّوا هستید ؟
سگ آبی گفت : هی...س ! لطفاً آن قدر بلند حرف نزنید ، ما
حتی در اینجا هم در امان نیستیم .
پیتر گفت : برای چه ، از چه کسی می ترسید ؟ هیچ کس بجز خود
ما اینجا نیست .
سگ آبی گفت : درختها هم هستند . آنها همیشه گوش می دهند .
بیشتر آنها طرف ما هستند ، اما درختهایی هم هستند که برای او خبرچینی می کنند و ما
را لو می دهند ؛ می دانید منظورم کیست ؟
و چند بار با سرش اشاره کرد .
ادموند گفت : اگر صحبت سرِ این است که چه کسی طرف چه کسی
است ما از کجا بدانیم خود شما دوست هستید ؟
پیتر افزود : منظور بدی نداریم آقای سگ آبی ؛ ولی می دانید
، ما غریبه هستیم .
سگ آبی گفت : کاملاً درست است ، کاملاً درست است . این
نشانه من است .
و چیز سفید کوچکی را به آنها نشان داد . همه با شگفتی به آن
نگاه کردند تا اینکه لوسی ناگهان گفت : اوه ، البته ! این دستمال من است ؛ دستمالی
که به آقای تومنوس بیچاره دادم .
سگ آبی گفت : درست است . رفیق بیچاره من قبل از دستگیری از
موضوع بو برد و این را به من داد . او گفت : اگر اتفاقی برایش افتاد من اینجا با
شما ملاقات کنم و شما را ببرم به ...
سگ آبی در این لحظه ساکت شد ، یکی دو اشاره بسیار اسرارآمیز
کرد . بعد به بچه ها اشاره کرد که تا حد ممکن به او نزدیک شوند و بچه ها به قدری
نزدیک رفتند که نوک سبیلهای او چهره آنها را قلقلک می داد . سگ آبی آهسته نجوا کرد
: می گویند اصلان در راه است ، شاید هم تا حالا رسیده باشد .
از بچه ها بیشتر از شما درباره اصلان نمی دانست ؛ اما
لحظه ای که سگ آبی این حرف را زد ، همه احساس بسیار
متفاوتی پیدا کردند . شاید گاهی برای شما اتفاق
افتاده باشد وقتی که دارید خواب می بینید کسی چیزی
به شما بگوید که شما مفهوم آن را نفهمید اما در خواب
حس کنید که معنی بزرگی داشته است ؛ معنی ترس آوری
که ممکن است تمام خواب شما را تبدیل به کابوس کند ؛ یا
برعکس معنی دوست داشتنی داشته باشد ، آن قدر دوست
داشتنی که نشود آن را به صورت کلام درآورد و خواب را
برایتان چنان زیبا کند که تمام عمر آن را به یاد
بیاورید و همیشه آرزو کنید کاش دوباره آن خواب را ببینید .
اکنون چنین وضعی پیش آمده بود . با شنیدن نام اصلان ، هر یک از بچه ها حس کرد که چیزی در درونش تکان خورد .
باتشکر از همه
سلام به همه دوستان عزیز ممنون از اینکه نظر دادین موفق و پیروز باشین
سوزان بیشتر به این خاطر
که موضوع صحبت را عوض کند،گفت:
-اصلا به کجا می رویم؟
پیتر گفت:
-فکر می کنم لو بایدما را
راهنمایی کند،خدا می داند که لیاقتش را دارد .لو ما رابه کجا خواهی برد؟
لوسی گفت:
-چطور است برویم اقای
تومنوس را ببینیم؟او همان فان دوست داشتنی است که تعریفش را کردم.
همه قبول کردند و راه افتادند.ترو فرز قدم بر می
داشتند و پایشان را به زمین می کوبیدند.
لوسی راهنمای خوبی از اب در امد.اول مطمئن نبود که می تواند راه را
پیدا کند یا نه،اما در جایی درخت عجیبی
را تشخیص داد و در جای
دیگر کنده درختی را و انها را به محلی برد که از انجا به
بعد زمین نا
هموار می شد و بعد به دره کوچک پا نهادند و سرانجام به در غار اقای
تومنوس رسیدند.ولی در انجا چیز شگفت اور و وحشتناکی در انتظارش بود.
در غار،از محل لولاهایش
کنده و تکه تکه شده بود.داخل غار تاریک و
سرد بود و بوی نمناک جایی را داشت که
مدتها کسی در ان زندگی
نکرده است.برف از جای در کنده شده،به درون غار
رانده شده بود و در کف ان
کپه شده بود و با چیز سیاهی در امیخته
بود که پیدا بود چوب سوخته و خاکسترها ی اتش
بود.معلوم بود که
کسی عمدا ان را در اتاق پراکنده و روی ان پا کوبیده است.تکه پاره
ظرف های سفالی خرد شده در کف اتاق ریخته بود و عکس پدر فان با چاقو رشته رشته شده
بود.
ادموند گفت:
-این یک شکست درست و حسابی
است،امدن به اینجا فایده ای ندارد.
پیتر در حالیکه داشت خم می
شد،گفت:
-این چیست؟
او تکه کاغذی را دیده بود
که با میخ به قالی کف غار زده بودند.
سوزان پرسید:
-چیزی روی ان نوشته شده؟
پیتر جواب داد:
-بله،فکر می کنم،ولی در
این کم نمی توانم ان را بخوانم ،برویم بیرون در هوای ازاد.
همه رفتند در نور روز دور
پیتر حلقه زدند و او این کلمات را خواند:
ساکن پیشین این ملک ،تومنوس فان، دستگیر شده و به اتهام خیانتی
بزرگ علیه علیا حضرت جادیس،ملکه نارنینا،مالک
کایر
پاراول،امپراتریس جزیره های لون و غیره در انتظار محاکمه
است،همچنین نامبرده
متهم به یاری رساندن به دشمنان علیا حضرت
فوق الذکر،و پناه دادن به جاسوسان و
همدستی با انسان هاست.
به امضای فنریس اولف
فرمانده پلیس مخفی
زنده باد ملکه!
بچه ها به همدیگر چشم
دوختند.
سوزان گفت:
-من نمی دانم حالا دیگر
اینجا را دوست خواهم داشت یا نه؟
پیتر گفت:
-این ملکه کیست،لو؟چیزی از
او می دانی؟
لوسی جواب داد:
-او اصلا یک ملکه واقعی
نیست،بلکه یک جادوگر وحشتناک
است،جادوگر سپید.همه-تمام موجودات جنگل-از او نفرت دارند.او تمام
این سرزمین را طلسم کرده
است که همیشه زمستان باشد و هیچ وقت کریسمس نیاید.
سوزان گفت:
-من...من تردید دارم که
ادامه دادن معنی دارد یا نه،منظورم این است
که اینجا امن به نظر نمی رسد و تعریفی
هم ندارد.هر لحظه دارد
سردتر می شود و ما هیچ چیز برای خوردن با خودمان نیاورده
ایم.چطور است برگردیم خانه؟
لوسی ناگهان گفت:
-اوه،اما نمی توانیم،نمی
توانیم.متوجه نیستی؟نمی توانیم بسادگی
برگردیم خانه،بعد از این ماجرا دیگر نمی
توانیم.همه اش به خاطر من
است که فان بیچاره به این دردسر گرفتار شده است.او من را
از
جادوگر پنهان کرد و راه بازگشت را به من نشان داد.یاری رساندن به
دشمنان ملکه وهم
دستی با انسان ها یعنی همین.ما باید تلاش
کنیم او را نجات دهیم.
ادموند گفت:
-وقتی که حتی چیزی برای
خوردن نداریم! چه کار می توانیم بکنیم!
پیتر که هنوز از دست
ادموند عصبانی بود،گفت:
-تو دیگر خفه خون
بگیر!سوزان تو چه فکر می کنی؟
سوزان گفت:
-احساس بدی دارم که به من
می گوید حق با لو است.من نمی
خواهم یک قدم جلوتر بروم و ارزو می کنم کاش هرگز به
اینجا نیامده
بودیم.ولی فکر می کنم باید سعی کنیم کاری برای اقای... نمیدانم
اسمش
چی بود منظورم فان است انجام دهیم.
پیتر گفت:
-من هم چنین احساسی را
دارم . نگران نداشتن غذا هستم .به نظر
من بهتر بود بر میگشتیم و از گنجه غذایی با
خودمان می اوردیم اما
ظاهرا نمی شود مطمئن بود که وقتی از این سرزمین بیرون رفتیم
دوباره وارد ان
بشویم. فکر میکنم باید همینطور پیش برویم.
دو دختر گفتند:
-ما هم همینطور فکر
میکنیم.
پیتر گفت:
کاش می دانستیم پسرک
بیچاره کجا زندانی است همه انها ساکت
بودند وفکر میکردند حالا چه باید بکنند که
لوسی گفت:
-نگاه کنید!یک سینه سرخ
انجاست با چه سینه سرخی،این اولین
پرنده ای است که من در اینجا دیده ام .راستی!دلم
می خواهد بدانم
پرنده ها در نارنیا هم می
توانند حرف بزنند یا نه ؟ جوری نگاه می کند
که انگار می خواهد چیزی به ما بگوید.
بعد لوسی به سوی سینهه سرخ
چرخید و گفت:
-می توانی لطفا به ما
بگویی تومنوس فان به کجا برده شده است؟
لوسی ضمن گفتن این حرف یک
قدم به سوی پرنده رفت. پرنده بی
درنگ پرید ولی فقط تا روی درخت بعدی و انجا نشست و خیلی با دقت
به انها نگاه کرد گویی هر چه را که انها می گفتند می فهمید .هر چهار
بچه تقریبا بدون اینکه متوجه باشند یکی دو قدم به پرنده نزدیکتر شدند .
سینه سرخ
دوباره به روی درخت بعدی پرید و باز خیلی با دقت به انها نگاه کرد.
لوسی گفت:
- من واقعا فکر می کنم
منظورش این است کهما به دنبالش برویم.
سوزان گفت:
-من هم گمان می کنم دارد
همین کار را می کند تو چه فکر می کنی پیتر؟
پیتر جواب داد:
خوب بهتر است امتحان کنیم.
به نظر می رسید سینه سرخ
موضوع را کاملا می فهمد. از درختی به
درخت دیگر می رفت وهمیشه چند متر جلوتر از
بچه ها بود اما
همیشه انقدرنزدیک به بچه
ها که انها بتوانند به دنبالش بروند.
به این ترتیب پرنده انها را کمی به پایین تپه راهنمایی کرد. هر وقت
سینه سرخ می پرید غبار ابشار ماندی از
برف از شاخه ها فرو می
ریخت. ابرها در بالای سر انها بزودی کنار رفتند و خورشید زمستانی از
پشت انها بیرون امد وبرف اطراف انها را به شکل خیره کنند های
درخشان
کرد. نزدیک نیم ساعت بود که به این ترتیب پیش می رفتند
ودو دختر در جلو حرکت می
کردندکه ادموند به پیتر گفت:
-اگر دیگر ا ز خودت ممنون نیستی که نخواهی با من حرف بزنی چیزی
به تو می گویم که بهتر است به ان گوش دهی.
پیتر گفت:
-چه می گویی؟
ادموند گفت:
هیس! ان قدر بلند حرف نزن
ترساندن دختر ها فاید های ندارد . اما تو می دانی داریم چه کار می کنیم؟
پیتر در حالی که صدایش را
تا حد نجوا پایین ا ورد گفت:
-چه می خواهی بگویی؟
-ما داریم راهنمایی را
دنبال می کنیم که در باره اش هیچ چیز نمی
دانیم .از کجا بدانیم این پرونده طرفدار کیست؟ از کجا معلوم که ما را
بسوی دامی نبرد؟
-این هم یک فکر پلید است. تازه سینه سرخ را که می شناسی . انها
در تمام داستانهایی که من خواند ه ام پرندهای
خوبی هستند .
مطمئنم یک سینه سرخ طرف دشمن را نمی گیرد.
حالا که صحبت به این چیزها
کشید بگو طرف خوب کدام است؟ از کجا
بدانیم که فان ها دوست هستند و ملکه دشمن ؟ با اینکه می دانم که
به ما گفته اند او یک جادوگراست. ما درباره هیچ کدامشان چیزی نمی
دانیم
-فان لوسی را نجات داد.
-فان گفته که او را نجات
داده اما ما از کجا بدانیم حقیقت چیست؟ویک
چیز دیگر هم هست کسی میداند از اینجا
راه بازگشت به خانه کجاست؟
پیتر گفت:
-کاراگاه بزرگ!فکرش را
نکرده بودم.
ادموندگت:
-تازه هیچ شانسی برای شام
خوردن نداریم.
سلام به همه دوستان عزیز ممنون از نظراتتون
امیدوارم که موفق و پیروز باشین
سوزان بزودی گفت:
کاش مک ردی عجله کند و این ادمها را ببرد من
بدجوری گیر کرده ام.
ادموند گفت: چه بوی گند کافوری میاد!
سوزان گفت:
به گمانم جیبهای این کتها را پر از کافور است تا
انها را بید نزند.
پیتر گفت:
چیزی به پشت من می خورد.
سوزان گفت :
و فکر نمی کنی سرد هم هست؟
پیتر گفت:
حالا که گفتی چرا سرد هم است سرما به جهنم خیس هم هست اینجا چه خبر است؟من روی یک چیز
خیس نشسته ام و هر لحظه خیستر می شود.
پیتر تقلا کرد بایستد.
ادموند گفت:
برویم بیرون دیگر رفته اند.
سوزان ناگهان گفت:
وا....ا....ای!
و همه از او پرسیده اند چه شده است.
سوزان گفت من به یک درخت تکیه داده ام اه نگاه
کنید! دارد روشنتر می شود انجا.
یتر گفت:
عجب راست می گویی و انجا را نگاه کنید انجا را .
همه جا پر از درخت است و این چیز خیسی که من روی
ان نشسته ام برف است. عجب به گمانم بعد از همه حرفها ما وارد جنگل لوسی شده ایم.
واکنون دیگر اشتباهی در کار نبود هر چهار بچه
ایستاده بودند و در نور یک روز زمستانی پلک می زدند.پشت سر انها کتها به چوب
لباسیها اویزان بود و در جلوشان درختهای پوشیده از برف قرار داشت پیتر ناگهان به
طرف لوسی چرخید و گفت:
معذرت می خواهم که حرفت را باور نکردم متاسفم با
من دست می دهی؟
لوسی گفت:
البته بخشیدم
و با او دست داد
سوزان گفت:
وحالا باید چه کار کنیم ؟
پیتر گفت:
می خواهی چه کار کنیم ؟ البته می رویم و جنگل را
می گردیم تا از ته توی ان سر در بیاوریم.
سوزان در حالی که پا به زمین می کوبید گفت:
اوف!خیلی سرد است چطور است از این کتها بپوشیم؟
پیتر با تردید گفت:
مال ما نیستند.
سوزان فت:
مطمئنم هیچ کس ناراحت نمی شود.ما که نمی خواهیم
از انها را از خانه بیرون ببریم حتی انها را از کمد هم بیرون نخواهیم برد.
پیتر گفت این فکر را نکرده بودم سو با این حساب
فکر می کنم می شود انها را پوشید .وقتی که قرار است کتی را در کمدی که پیدایش کرده
ای باقی بگذاری هیچ کس نمی تواند ادعا کند که ان را بی اجازه برداشته ای .وگمان می کنم تمام این سرزمین توی
کمد است.
بچه ها بی درنگ نقشه بسیار خردمندانه سوزان را
به اجرا در اوردند.کتها برایشان بزرگ بود وتا پاشنه پایشان می رسید و وقتی که انها
را پوشیدند بیشتر به شنل های شاهانه شبیه بود تا کت اما همه بچه ها بسیار کمتر
احساس سرما کردند و در این ریخت تازه به نظر هر یک از انها قیافه بقیه با منظره اطراف
بهتر و بیشتر جور بود.
لوسی گفت:
می توانیم وانمود کنیم کاشفان قطب شمال هستیم.
پیتر در حالی که پیشروی به درون جنگل را اغاز می
کرد گفت:
همین طوری هم به اندازه کافی هیجان انگیز است.
ابرهای ضخیم تبره بالای سرشان بود و بنظر میرسید
که شب باز هم برف بیشتری خواهد بارید.
ادموند گفت:
می گویم بهتر نیست راه را کمی به چپ کج کنیم.
یعنی اگر می خواهیم به تیر چراغ برسیم .
او در ان لحظه فراموش کرده بود که بتید تظاهر
کند قبلا هرگز در این این جنگل نبوده است وهمین که کلمات از دهانش بیرون امد فهمید
که خودش را لو داده است. همه ایستادند و به او خیره نگاه کردند.
پیتر سوت زدو گفت:
پس ان دفعه که لو گفت تو را اینجا دیده است تو
واقعا اینجا بو ده ای و وانمود کردی که او دروغ می گوید.
سکوت مرگباری حکمما شد.پیتر دنبال حرفش را گرفت:
خوب ای بدتر از تمام جانورهای کوچک زهری....
وشانه های ادموند را تکاند و دیگر چیزی نگفت.
براستی که چیزی برای گفتن نیست و بزودی هر
چهار نفر به سفرشان ادامه دادند ادموند با خودش می گفت: به خاطر این بی ادبی حساب
همه تان را می رسم. از دماغ فیل افتاد های از خود راضی خودخواه.
پیتر گفت:
درست چیز
مضحک همین است اقا تا حالا من همیشه گفته ام لوسی.
پرفسور رو
به سوزان کرد و گفت:
وتوچه فکر
می کنی عزیزم؟
خوب بطور
کلی من با پیتر موافقم اما این نمی تواند راست باشد .ان حرفها درباره جنگل وفان.
سوزان
گفت:
ما
ترسیدیم که حتی درغگویی واین جور چیزها نباشد فکر کردیم ممکن است حال لوسی خوب نباشد.
پرفسور با
خونسردی کامل گفت:
منظورتان
دیوانگی است؟ اوه خیالتان از این بابت
اسوده باشد .
کافی است
یک نفر به لوسی نگاهی بیندازد و با او حرف بزند تا بفهمد که دیوانه نیست.
سوزان
گفت:
اما پس
.....
وساکت شد
.سوزان هرگز در خواب هم نمیدید که با یک ادم بزرگ مانند پرفسور حرف بزند و نمی
دانست چه بگوید.
پرفسور
گویی که با خودش حرف میزد.گفت:
منطق !چرا در این مدرسه ها منطق یاد نمیدهند؟ ما فقط با سه امکان روبرو هستیم یا خواهرتان دروغ می گوید
یا دیوانه است یا راست می گوید. شما می دانید که او دروغ نمی گوید
واشکارا است که او دیوانه نیست. پس
در حال حاضر و در صورتی که دلیل دیگری پیدا
نشود باید فرض کنیم که او راست می گوید.
س.زان با
دقت به او نگاه کرد و از حالت چهره او کاملا مطمئن شد که پرفسور انها را مسخره نمی
کند.
پیتر گفت:
ولی چطور
می تواند این ماجرا راست باشد اق؟
پرفسور
پرسید:
برای چه
این را می گویی؟
پیتر گفت:
معلوم است
به یک دلیل اگر راست است چرا هر وقت بقیه توی کمد می روند این سرزمین را پیدا نمی
کنند؟
یعنی وقتی
ما انجا را نگاه کردیم هیچ چیز نبود حتی لوسی هم وانمود نکرد چیزی انجا هست.
پرفسور
گفت:
این چه
ربطی به موضوع دارد؟
خوب اقا
اگر این چیزها حقیقی باشند همیشه حقیقی هستند.
پرفسور
گفت:
هستند؟
وپیتر
درست نمیدانست چه بگوید.
سوزان
گفت:
اما
وقت نبود لوسی فرصت نداشت که به جایی
برود حتی اگر چنین جایی وجود داشت .او در
همان لحظه که ما از اتاق بیرون امدیم به دنبال ما دوید هنوز یک دقیقه هم نگذشته
بود وگفت که ساعتها پیش ما نبوده است.
پرفسور
گفت:
این همان
چیزی است که احتمال راست بودن داستان او را بیشتر می کند. اگر براستی دری در این
خانه
هست که به دنیای دیگر باز میشودد وباید به شما هشدار دهم که این خانه خانه
بسیار عجیبی است من هم
در مورد ان کم می
دانم اگر او به دنیای دیگر رفته است من اصلا تعجب نمی کنم که ان دنیای دیگر و زمان
جداگانه ای برای خودش داشته باشد به طوری که هر قدر هم به مدت طولانی در انجا
بمانید از زمان ما نمی
گذرد از طرف دیگر فکر نمی کنم دخترهای زیادی به سن سال او
چنین چیزهای برای خودشان اختراع کنند .اگر
او خیالبافیکرده بود قبل از بیرون امدن
وبیان داستانش مدت زمان معقولی از دید شما پنهان میشد.
پیتر گفت:
اقا واقعا
منظورتان این است که چنین دنیاهایی هم دور بر این خانه و در همین گوشه هاست؟
پرفسور
عینکش را برداشت و در حالی که ان را پاک میکرد گفت:
احتمال
هیچ چیز بیشتر از این نیست.
وبا خودش
زیرر لب گفت: (معلوم نیست در این مدرسه ها
چه چیزی به انها یاد می دهند.)) سوزان احساس کرد صحبت از موضوع دور میشود گفت:
پس ما
باید چه کار بکنیم؟
پرفسور
گغت:
خانم جوان
عزیزمن.
وبا حالت
بسیار جدی به هر دوی انها نگاه کرد.
نقشه ای
هست که تاکنون کسی ان را مطرح نکرده است و ارزش امتحان کردن را دارد.
سوزان
گفت:
چه نقشه
ای؟
پرفسور
گفت:
اینکه همه
ما سعی کنیم سرمان به کار خودمان باشد.
واین
پایان گفتگو بود.
از ان به
بعد همه چیز برای لوسی بسیار بهتر شد .پیتر ادموند را از مسخره کردن لوسی بازداشتو
دیگر نه
لوسی نه هیچ یک از بچه ها هیچ علاقه ای نداشتند که درباره کمد صحبت کنند
وموضوع کمد تقریبا موضوع
ناراحت کننده شده بود وبه این ترتیب به نظر می رسید که
برای مدتی تمام ماجراه به پایان رسیده است اما چنین نبود.
خانه
پرفسور که حتی خود او درباره اش ان قدر کم
می دانست به قدری کهنه و پر اوازه بود که مردم از تمام
انگلستان به انجا می امدند
وبرای تماشا اجازه می گرفتند این خانه از
ان خانه هایی بود که در کتابهای راهنما
وحتی در تاریخها از انها نام می بردند و چه
بهتر از این زیرا درباره ان همه جور
داستان گفته می شد که بعضی
از انه حتی عجیبتر از داستانی است که من دارم برایتان
می گویم . وهنگامی که گروهای بازدید کننده به انجا
می امدند و اجازه می خواستند
خانه را ببینند پرفسور همیشه به انها اجازه میداد و خانم مک ردی .کدبانوی
خانه را به انها نشان می دادو درباره عکسها
وزره وکتابهای نادری که در کتابخانه وجود داشت برایشان توضیح
می داد خانم مک ردی
از بچه ها خوشش نمی امد و دوست نداشت وقتی داشت برای بازدیدکنندگان توضیح
می داد
بچه ها حرفش را قطع کنند. او تقریبا در همان صبح روز اول به سوزان وپیتر در این
باره دستورهای فراوانی داده بود و در ضمن گفته بود:
ولطفا به
یاد داشته باشید که هر وقت گروهی را در خانه می گردانم جلوی دست پای من سبز نشوید.
ادموند
گفته بود:
کی دلش می
خواهد با دنبال کردن یک دسته ادم بزرگ بیگانه نصف روزش را تلف کند!
وبچه های
دیگر هم همین فکر را کرده بودند .چنین بود که ماجراها برای دومین بار اغاز شد.
چند روز
بعد پیتر و ادموند داشتند به زره نگاه می کردند ودر این فکر بودند که چه جور میشود
تکه های ان را از
هم جدا کرد که دخترها شتابان به اتاق وارد شدند و گفتند :
مراقب
باشید !خانم مک ردی و دارو دسته بزرگی دارند به اینجا می ایند.
پیتر گفت:
عجله
کنید.
و هر چهار
نفری از دری که ته اتاق بود بیرون رفتند. اما وقتیکه به اتاق سبز وبعد به کتابخانه
رفتند ناگهان
صداهایی از سمت جلو شنیدند وفهمیدند که خانم مک ردی به جای اینکه از
پله های جلویی که انها انتظار
داشتند او از انجا بیاید دار ودسته بازدید کننده را دارد به بالای پله های عقب می
اورد .وبعد انها احساس
کردند همه جا تحت تعقیب اند. یا بچه ها عقلشان را از دست
داده بودند یا خانم مک ردی می خواست انها را
گیر بیندازد ویا جادویی در خانه پدید
امده بود که انه را به نارنیا براند. سرانجام سوزان گفت:
اوه!لعنت
به این بازدیدکنندگان! بیاید بیاید برویم توی اتاق کمد تا انها از اینجا بگذرند.
هیچ کس اینجا به دنبال ما نخواهد امد .
اما لحظه
ای که رفتند توی اتاق از راهرو صداهایی شنیدند و بعد یکنفر با در ور رفت و پس از
ان دیدند که دستگیره در چرخید.
پیتر گفت:
زود باشید
!دیگر جایی نیست.
ودر کمد
را باز کرد هر چهار تای انها رفتند توی کمد وهمان جا نشستند ودر تاریکی نفسها را
در سینه حبس
کردند.پیتر در را ظاهرا بسته نگاه داشت اما ان را نبست زیرا البته مثل
هر ادم عاقلی به خاطر داشت که ادم هرگز نباید خودش را توی یک کمد زندانی کند.
سلام
خیلی ممنون .از نظراتتون. وممنون از دوست خوبم برای هدیه تولدم که وبلا گو درست کرد :-)
هفته بعد حتما اپ میکنم منتظر باشین.
