تبليغاتX
ماجراهای نارنیا


ماجراهای نارنیا

کسی که درنارنیا شاه شد همیشه شاه میماند

نوشته شده در جمعه 4 دی1388ساعت 16:4 توسط پریا| |

.سلام به دوستان شب يلداتون مبارك

                                             شب خوبي داشته باشيد

نوشته شده در دوشنبه 30 آذر1388ساعت 18:16 توسط پریا| |

سلام به دوستان ممنون ازنظراتون

روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که واسش یه درس

بیاد موندی بده . راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره

پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از

او خواست اون آب رو سر بکشه . شاگرد فقط تونست یه جرعه

کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره  ، اونم بزحمت .

استاد پرسید : " مزه اش چطور بود ؟ "

شاگرد پاسخ داد : " بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش "   

پیرهندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی

کنه  .  رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . استاد از او خواست تا  نمکها

 رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد

دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه .  شاگرد براحتی تمام

آب داخل لیوان رو سر کشید .

استاد اینبارهم از او مزه  آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد

: " کاملا معمولی بود . "

پیرهندو گفت : " رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با

آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه  و اما این روح و قدرت

پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ،  میتونه بار اون همه

رنج و اندوه  رو براحتی تحمل کنه ،

بنابراین سعی کن یه دریا

باشی تا یه لیوان آب . "

 
نوشته شده در جمعه 27 آذر1388ساعت 23:11 توسط پریا| |

سلام به دوستان تعطيلات خوش گذشت........

من دلم می خواهد

خانه ای

داشته باشم پر دوست

کنج هر ديوارش


دوستهايم بنشينند آرام


گل بگو گل بشنو


هرکسي مي خواهد


وارد خانه پر عشق و صفايم گردد


يک سبد بوي گل سرخ


به من هديه کند


شرط وارد گشتن

شست و شوي دلهاست


شرط آن داشتن


يک دل بي رنگ و رياست


بر درش برگ گلي مي کوبم 

روي آن با قلم سبز بهار

مي نويسم اي يار


خانه ي ما اينجاست


تا که سهراب نپرسد دیگر


"خانه دوست کجاست؟ "

فريدون مشيري

نوشته شده در چهارشنبه 18 آذر1388ساعت 14:34 توسط پریا| |

سلام

از امروز تعطيلات چندروزه شروع ميشه

اميدوارم به همگي خوش بگذره

در جهان تنها يك فضيلت وجود دارد

 و آن آگاهي است

و تنها يك گناه،

 وآن جهل است

نوشته شده در پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 18:9 توسط پریا| |

سلام به دوستان با هواي پاييز حالتون چطوره

اخرين قسمت شير كمد جادوگر ميخونيم

منتظر باشيد تا شاهزاده كاسپن رو تايپ كنم

تا اونموقع با مطالب ديگه اي اپ ميكنم

از داستان لذت ببريد



ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1 آذر1388ساعت 12:26 توسط پریا| |

سلام به همه دوستان اين فصل از داستان اخرين قسمت شير كمد جادوگر هست



ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 12:24 توسط پریا| |

سلام به همه دوستان اميدوارم كه مدرسه :دانشگاه بهتون خوش گذشته باشه

و اميدوارم  در هر مرحله اي از زندگي هستيد موفق و پيروز باشيد

ادامه داستانو با هم دنبال ميكنيم



ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت 13:48 توسط پریا| |

و من خوشبختم.....

آیا سقفی بالای سرت هست؟
نانی برای خوردن

لباسی برای پوشیدن

و ساعتی برای خوابیدن داری؟ آری

نامی برای خوانده شدن

کتابی برای آموختن

و دانشی برای یاد دادن داری؟ آری

بدنی سالم برای برداشتن سبد یک پیرزن.

سقفی برای شاد کردن یک کودک

دهانی برای خندیدن و خنداندن داری؟ آری

لحظه‌ای برای حس کردن

قلبی برای دوست داشتن

و خدایی برای پرستیدن داری؟ آری

پس خوشبختی بسیار خوشبخت
نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 19:22 توسط پریا| |

سلام به همه دوستان  نماز و روزه هاتون قبول باشه ادامه داستان:

 



ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 20:14 توسط پریا| |


Design By : Night Skin